دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

16 تیر 1387

ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل.
بیرمنگهام بزرگترین شهر بعد از لندن است. شهر بزرگی با یک کانال آب بسیار زیبا به اسم Britaniaکه درست از وسط شهر می گذرد و پر است از قایق های کوچک خوش رنگی که شما را دعوت می کنند به نوشیدن یه قهوه یا خوردن صبحانه انگلیسی. راستش را بخواهید بعد از سه ماه من برای اولین بار دیروز صبحانه معروف انگلیسی را امتحان کردم. گلاب به روتون! به ذائقه من که خوش نیامد. اصولا انگلیسی ها آشپزی اشان خوب نیست، اینرا خودشان می گویند، مزه و نمک و چاشنی را خوب استفاده نمی کنند، بیرمنگهام که دیگر انگار نوبر همه اشان است از بی مزگی غذا، خلاصه دردسرتان ندهم.
دلیل اصلی من برای آمدن به اینجا دیدن « باله-Petrushka,Le Baiser de la fee,Card Game» اثر« استراوینسکی» بود. فکر کرده بودم دو روز هم بیشتر بمانم و شهر را ببینم. فکر بی خودی بود البته، تنهایی هیچ نمی چسبد، تو بگو جزایر قناری هم اگر بروی، وقتی تنهایی نتیجه اش باد هواست. خلاصه بعد از گشت و گذار در شهر و رفتن به موزه و گالری، دیدن باله آنهم برای اولین بار ، بسیار بسیار جذاب بود،آنچیزی که برای من جالب بود جمعیت زیادی از سالمندان بود که به تئاتر آمده بودند. سالن « Hippodrome» یک ساختمان تمام شیشه ایی کاملا مدرن بود با سه طبقه مجزا که در هر طبقه یک سالن تئاتر وجود داشت و برای هر طبقه هم یک کافه و یک رستوران مجزا.
من نمی توانم نظری راجع به باله ایی که دیدم بدهم، نه تا به حال قبلا باله دیده بودم نه تاریخچه ایی راجع به آن می دانم و نه هیچ چیز دیگر. تنها حسی که داشتم حس دریافت موسیقی و رقص زیبایی بود که چشمهایم را نوازش می داد.حسی که مدت ها از ان محروم مانده بودم.
باله که تمام شد خوش خوشک راه افتادم توی خیابان ها به قدم زدن، ساعت پنج و نیم بود و مغازه ها یک به یک می بستند، اینجا اینطور است دیگر، مغازه هایش زود می بنندند، این یکی که اصلا با گروه خونی ما جور در نمی آید، فکر کنید، ساعت شش یک روز تابستانی همه جا تعطیل است،انگار توی شهر ارواح راه می روی، خلاصه بعد از خوردن یک شام در ساعت شش و نیم، آن هم یک شام تقریبا بی مزه، و یک گیلاس شراب سفید( الحق که این یکی خوب از آب در آمد) راهی هتل شدم.
حالا هم که باز دوباره باران می بارد چه جور از همان هایی که می شود برایش شعر خواند:
بارون میاد شر شر
پشت خونه ی هاجر
.....
یا یک همچین چیزهایی....

پونه n یادداشتها (2)



13 تیر 1387

...
تن من پاره ایی از آن تن توست،
وقشنگترین شب های پرستاره
شب توست...

پونه n یادداشتها (9)



9 تیر 1387

بهترین جای دنیا هم که باشی که می گویند مثلا اینجاست، هوا خوب هم که باشد، فصل حراج هم که باشد، نه مسئولیتی داشته باشی و نه فکر و ذکری، باز هم که صفحات خبر را باز می کنی، تپش قلب امانت را می برد،حالا گیرم چهار ماهی باشد که شخصیت های رمانت توی خانه دارابی گیر کرده باشند و هنوز منتظر بهارند. ما که سال هاست منتظر بهاریم.
هر دم از این باغ بری می رسد رضیه جان...

پونه n یادداشتها (3)



5 تیر 1387

خانم معلممون گفته یه متن براش بنویسیم سیصد تا لغت داشته باشه تازشم اگه تایپ کنیم بهتره.خانوم معلممون اصلا شوخی نداره تازشم یه جوری حرف می زنه که منی که سه ماهه اینجام محض رضای خدا یک کلمه اش هم نمی فهمم. خانوم معلممون گفت باید راجع به این موضوعی که بهتون دادم حسابی دقیق بشین، خب من اصلا و کلا بی دقتم توی زندگی. تازه گفته باید بحث کنید و نظر بدهید و راجع به نظرهای منفی و مثبتتون دلیل بیارین، ای بابا این خانوم معلم ماهم ول معطله ها، کی حوصله بحث داره. بعدشم گفته راجع به این موضوعی که بهتون دادم شبیه یک مسئله ریاضی فکر کنید یا فیزیک. به کسی نگید ها اما اوضاع ریاضیات من از همان بدو ورود به دبستان خیلی بیریخت بوده .
خلاصه خانوم معلممون موهاش فرفری و ابروهای نازک مشکی داره. انگلیسی هم نیست. خنده منده هم توی کارش نیست.
ای خانوم معلم کسی نیست به من بگه سر سی سالگی اخه مدرسه رفتنت چی بود!!

پونه n یادداشتها (5)



1 تیر 1387

مال هواست یا این سکوت ؟
یکریز می بارد از صبح این آسمان خاکستری. شنبه ی غمگینی است امروز. روی تخت دراز می کشم و پتو را دور خودم می پیچم.محکم.
تیک تیک تیک

پونه n یادداشتها (4)



28 خرداد 1387

دوستان جدیددوماهه همگی رفتند.باز پونه ماند و حوضش. خسته شد این پونه ازبس کنار این حوض نشست و دوستان هی آمدند و رفتند. کسی نمی ماند چرا؟
نمی دانم.

پونه n یادداشتها (7)